امید تازه محققان به اثر «فلین» و روند افزایشی نمرات هوش در نسلهای آینده
یک روانپزشک و دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران با اشاره به پدیده «اثر فلین» گفت: مطالعات نشان میدهد میانگین نمرات هوش در بسیاری از جمعیتهای انسانی طی حدود یک قرن گذشته افزایش یافته است؛ پدیدهای که میتواند از ظرفیت تغییر و ارتقای تواناییهای شناختی انسان حکایت داشته باشد.
دکتر آذرخش مکری، روانپزشک و دانشیار گروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران در نهمین کنگره نقشه برداری مغز با اشاره به ارتباط نزدیک هوش با علوم شناختی، اظهار کرد: در مباحثی مانند جنگ شناختی و مقابله با تهدیدهای شناختی، لازم است به ظرفیتهای شناختی جامعه بهویژه هوش، توجه بیشتری شود. به اعتقاد من، یکی از بزرگترین تهدیدها برای یک ملت، نحوه مواجهه آن با مساله هوش و غفلت از اهمیت این موضوع است. علوم شناختی سالها است که پشتوانه پژوهشی قدرتمندی در زمینه مطالعه هوش فراهم کرده است، اما این ظرفیت علمی گاهی مورد غفلت قرار میگیرد یا از آن به شکلهایی استفاده میشود که پشتوانه علمی کافی ندارند.
وی با اشاره به شیوههای رایج شناسایی و پرورش استعدادها در نظام آموزشی اظهار کرد: در حال حاضر، دانشآموزانی که عملکرد تحصیلی بهتری دارند، معمولا به مدارس استعدادهای درخشان یا مدارس نمونه هدایت میشوند تا برای ورود به دانشگاه و تحصیل در رشتههای برتر آماده شوند. این رویکرد، بخشی از توجه به استعداد و توانایی شناختی افراد است، اما موضوع هوش بسیار گستردهتر از این نوع گزینش و پرورش آموزشی است و باید با نگاهی علمی و راهبردی به آن پرداخت.
مکری با بیان اینکه هوش در برخی حوزههای پژوهشی به حاشیه رفته است، ادامه داد: در زمینههایی مانند تصویربرداری مغزی، کنترل تکانه، اثرات مواد مخدر و خویشتنداری پژوهشهای متعددی انجام میشود، اما خود مقوله هوش کمتر در مرکز توجه قرار دارد. حتی بررسیها نشان میدهد در کتابهای درسی برخی رشتههای علوم رفتاری نیز سهم مباحث مربوط به هوش بهتدریج کاهش یافته است. یکی از دلایل این وضعیت تردیدهایی درباره اعتبار مفهوم هوش و میزان پیشبینیکنندگی آن برای موفقیت در زندگی است. در کنار این نگاه، مفهوم هوش هیجانی یا EQ نیز بسیار مورد توجه قرار گرفته است؛ مفهومی که بر توانایی شناخت و مدیریت هیجانها و برخورداری از تابآوری در شرایط دشوار تأکید دارد.
این دانشیار گروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران با اشاره به اهمیت تنظیم هیجان و خویشتنداری در سلامت روان، یادآور شد: در سخنرانیها و پژوهشهای مختلف، از جمله فعالیتهای خود من، بر ضرورت تقویت تنظیم هیجان و توانایی مواجهه با شرایط دشوار تأکید میشود، اما این توجه نباید موجب شود از اهمیت هوش و پشتوانه علمی گسترده آن غافل شویم. هوش موضوعی به شدت «سیاسی» شده و شاید یکی از دلایل کمتوجهی آشکار به آن در برخی دانشگاههای غربی نیز همین مساله باشد. از یک سو، نگرانیهایی درباره احتمال ایجاد سوگیریهای نژادی و قومی در سنجش هوش و از سوی دیگر، دغدغههایی درباره پیامدهای اجتماعی و برابریطلبانه این موضوع وجود دارد.
وی در این باره توضیح داد: برخی نگرانند که طرح تفاوتهای هوشی میان افراد یا گروهها به ایجاد اختلافات قومی و نژادی دامن بزند. همچنین این پرسش مطرح میشود که اگر افراد دارای هوش بالاتر از امکانات بیشتری برخوردار شوند، آیا چنین رویکردی به تقویت نابرابریهای موجود منجر نخواهد شد؟ حتی ممکن است این تصور شکل بگیرد که افراد برخوردار از درآمد و امکانات بیشتر، به دلیل هوش بالاتر به موقعیت خود رسیدهاند و مسئولیت شرایط افراد کمبرخوردار نیز به خود آنان نسبت داده شود. مجموعه این ملاحظات باعث شده است که در برخی محیطهای علمی، پرداختن به هوش با حساسیتهای زیادی همراه باشد؛ با این حال، نباید اجازه دهیم این مباحث موجب نادیده گرفتن یکی از موضوعات راهبردی برای آینده کشور شود.
مکری به شرایط اقتصادی کشور اشاره کرد و افزود: با وجود تحریمها، عقبگرد اقتصادی و رشد منفی، همچنان نسبت به آینده کشور خوشبین هستم و معتقدم آینده میتواند بسیار بهتر از وضعیت کنونی باشد. یکی از دلایل این خوشبینی، تحولاتی است که در زمینه هوش و شناخت در جهان در حال وقوع است؛ تحولاتی که به باور من، شناخت و بهرهگیری درست از آنها میتواند اهمیت زیادی برای آینده کشور داشته باشد. برای بررسی جایگاه هوش باید به تاریخچه مناقشات شکلگرفته در این حوزه نیز توجه کرد؛ زیرا این موضوع، علاوه بر ابعاد علمی، در طول دهههای گذشته با مباحث سیاسی و اجتماعی متعددی گره خورده است.
منحنی زنگوله
وی با اشاره به انتشار کتاب «منحنی زنگولهای» در سال ۱۹۹۴، انتشار این کتاب را یکی از نقاط آغاز مناقشات گسترده درباره هوش دانست و ادامه داد: نویسندگان کتاب این دیدگاه را مطرح کرده بودند که هوش با موفقیتهای شغلی و میزان درآمد افراد ارتباط دارد و افرادی که در آزمونهای هوش امتیاز بالاتری کسب میکنند، در بسیاری از موارد در موقعیتهای بالاتری از ساختار اجتماعی و شغلی قرار میگیرند. چنین دیدگاهی از منظر جریانهای برابریطلب و منتقد نابرابریهای اجتماعی، این پرسش را مطرح میکند که آیا میتوان تفاوتهای اقتصادی و اجتماعی را به تفاوت در تواناییهای شناختی افراد نسبت داد؟ این مساله از آن جهت حساسیتبرانگیز است که ممکن است به این برداشت منجر شود که افراد برخوردار از درآمد و امکانات بیشتر، به دلیل هوش بالاتر به موقعیت خود رسیدهاند و افراد کمبرخوردار نیز مسئول شرایط خود هستند.
این روانپزشک با اشاره به دیدگاههای "آرتور جنسن" درباره هوش، گفت: جنسن از جمله افرادی بود که بر نقش قابل توجه عوامل ژنتیکی در هوش تأکید داشت و معتقد بود آموزش و تربیت نمیتواند بهسادگی سطح هوش افراد را تغییر دهد. او همچنین دیدگاههایی درباره تفاوت هوشی میان گروههای نژادی مطرح کرده بود که بهشدت بحثبرانگیز شد و به اعتبار علمی و اجتماعی او آسیب زد.
وی با اشاره به تأثیرگذاری این دیدگاهها در فضای سیاسی آمریکا، اظهار کرد: پاتریک موینیهان، از چهرههای اثرگذار سیاسی آمریکا و وزیر خارجه پیشین این کشور، به دیدگاههای آرتور جنسن توجه نشان داده بود و این موضوع را در محافل سیاسی نیز مطرح میکرد. در آن دوره، این بحث شکل گرفت که آیا تفاوتهای هوشی میان گروههای مختلف را میتوان با آموزش و سیاستگذاری اجتماعی از میان برد یا خیر. طرح این دیدگاهها به معنای تأیید آنها نیست و نباید از اشاره به این مباحث چنین نتیجهای گرفت که تفاوت هوشی میان اقوام یا گروههای نژادی اثبات شده است. برخی از این ادعاها نادرست یا فاقد پشتوانه علمی کافی بودهاند، اما بررسی تاریخچه آنها نشان میدهد که چرا موضوع هوش تا این اندازه حساسیتبرانگیز شده است.
دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران با بیان اینکه گاهی این ادعا مطرح میشود که پیشرفت صنعتی و اقتصادی برخی کشورها، بهویژه کشورهای اسکاندیناوی، ناشی از برخورداری مردم این کشورها از هوش بالاتر است، اما نباید چنین نتیجهگیریهایی را بدون بررسی علمی و در نظر گرفتن عوامل متعدد مؤثر بر توسعه اقتصادی و اجتماعی پذیرفت، به تغییر رویکرد سازمانها و نهادهای آمریکایی نسبت به آزمونهای هوش اشاره کرد و یادآور شد: در دهه ۱۹۶۰ میلادی، آزمونهای هوش در بسیاری از شرکتها و سازمانهای آمریکایی برای ارزیابی و انتخاب نیروی انسانی به کار گرفته میشدند. در فرآیند استخدام، از آزمونهایی مانند ماتریسهای هوش و آزمونهای وکسلر استفاده میشد و توانایی شناختی افراد در کنار سایر معیارها مورد سنجش قرار میگرفت. با ورود به قرن بیستویکم، استفاده از آزمونهای هوش در فرآیندهای استخدامی و آموزشی با کاهش قابل توجهی روبهرو شد. یکی از دلایل این تغییر، مناقشات حقوقی و نگرانیها درباره احتمال ایجاد تبعیض نژادی از طریق این آزمونها بود.
مکری با اشاره به پرونده قضایی «گریگز علیه شرکت دوک پاور» اضافه کرد: در یکی از پروندههای مهم حقوقی در آمریکا، استفاده از آزمونهای هوش و توانایی شناختی در استخدام، به دلیل پیامدهای تبعیضآمیز احتمالی مورد اعتراض قرار گرفت. در این پرونده، این نگرانی مطرح شد که آزمونهایی که ظاهرا بدون اشاره مستقیم به نژاد طراحی شدهاند، ممکن است در عمل به حذف یا محرومیت برخی گروهها از فرصتهای شغلی منجر شوند. منتقدان این آزمونها معتقد بودند ممکن است ابزارهای سنجش به شکلی طراحی یا استفاده شوند که بهطور غیرمستقیم به زیان گروههای نژادی خاص عمل کنند. به همین دلیل، مجموعهای از اعتراضها و رسیدگیهای قضایی درباره کاربرد آزمونهای هوش در استخدام شکل گرفت و این موضوع در کاهش استفاده از چنین آزمونهایی نقش داشت.
جریان اصلی هوش
مکری با اشاره به انتشار مقالهای با عنوان «علم جریان اصلی درباره هوش» در روزنامه والاستریت ژورنال، گفت: گروهی از پژوهشگران و صاحبنظران برجسته علوم اعصاب و علوم شناختی در این مقاله تأکید کردهاند که هوش، موضوعی علمی است و نباید بحث درباره آن را صرفاً به مناقشات سیاسی و اجتماعی تقلیل داد. از نظر نویسندگان این مقاله، تفاوتهای هوشی میان انسانها واقعیت دارد و بخش قابل توجهی از این تفاوتها با عوامل ژنتیکی ارتباط دارد؛ بنابراین نمیتوان فرض کرد که همه افراد از تواناییهای شناختی یکسانی برخوردارند. در مقابل این دیدگاه، گروهی معتقدند هوش یک توانایی واحد نیست و افراد به شیوههای متفاوتی باهوش هستند؛ برای مثال، ممکن است فردی در برقراری ارتباطات اجتماعی توانمند باشد، فرد دیگری در تشخیص چهره سرعت و دقت بیشتری داشته باشد و فردی دیگر در محاسبات ریاضی عملکرد بهتری نشان دهد. بر اساس این دیدگاه، بهتر است تواناییهای افراد متناسب با نیازهای مختلف سنجیده شود، نه اینکه همه با یک معیار واحد ارزیابی شوند.
این روانپزشک با اشاره به تمثیل روباه و لکلک برای توضیح تفاوت تواناییهای افراد ادامه داد: این تمثیل برای نشان دادن این موضوع به کار میرود که افراد تواناییهای متفاوتی دارند و نمیتوان همه را با یک معیار سنجید. منتقدان آزمونهای هوش نیز گاهی از همین مثال برای توضیح محدودیتهای سنجش تواناییهای شناختی استفاده میکنند.
مکری با اشاره به ادامه مناقشات درباره ارتباط هوش و سلامت روان، گفت: یکی دیگر از دیدگاههایی که در این زمینه مطرح شده، این است که افراد باهوش بیشتر در معرض مشکلات روانشناختی، افسردگی و حتی خودکشی قرار دارند. این دیدگاه در برخی مباحث با اشاره به نظریات فروید نیز مطرح شده است، اما پژوهشهای مورد اشاره در این حوزه از چنین برداشت کلی حمایت نمیکنند. گاهی در جامعه روایتهایی از خودکشی یک فرد نابغه، ابتلای یک فرد بسیار باهوش به بیماری روانی یا اعتیاد او بازگو میشود و این موارد بهعنوان نشانهای از ارتباط هوش بالا با آسیبهای روانی مطرح میشوند؛ در حالی که موارد استثنایی را نمیتوان به کل افراد تعمیم داد. ممکن است ابتلای فردی با رتبه برتر تحصیلی به افسردگی یا یک اختلال روانپزشکی بسیار بیشتر در معرض توجه قرار گیرد، اما وضعیت افرادی که در همان سنین از تحصیل بازماندهاند یا با مشکلات دیگری مواجه شدهاند، کمتر دیده شود. این تفاوت در میزان دیدهشدن رویدادها میتواند به شکلگیری برداشتهای نادرست منجر شود.
این دانشیار گروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران با استناد به مطالعات مطرحشده در سخنرانی خود، اظهار کرد: یافتههای پژوهشی نشان میدهد افرادی که در آزمونهای هوش امتیاز بالاتری کسب میکنند، بهطور میانگین از سلامت روان و شادکامی بیشتری برخوردارند و کمتر با برخی آسیبهای روانپزشکی از جمله اعتیاد مواجه میشوند. بنابراین، این تصور عمومی که افراد باهوش الزاماً بیشتر دچار افسردگی، اعتیاد یا مشکلات روانی میشوند، با شواهد پژوهشی مورد اشاره همخوانی ندارد. برخی معتقدند هوش پس از رسیدن به سطح مشخصی، دیگر تأثیر چندانی بر موفقیت افراد در زندگی ندارد. بر اساس این دیدگاه، هنگامی که بهره هوشی فرد به حدود ۱۲۰ میرسد، افزایش بیشتر آن لزوماً به موفقیت قابل اندازهگیری بیشتری در دنیای واقعی منجر نمیشود.
مکری افزود: البته نباید این موضوع را به این معنا تعبیر کرد که تفاوت میان بهره هوشی ۱۲۰ و ۱۷۰ هیچ اهمیتی ندارد، بلکه بحث اصلی این است که اثر هوش بر موفقیت در همه سطوح یکسان نیست و ممکن است پس از رسیدن به سطحی مشخص، افزایش بیشتر آن اثر کمتری بر شاخصهای بیرونی موفقیت داشته باشد. در مقابل، تفاوت میان سطوح پایینتر و متوسط هوش، برای عملکرد افراد و جامعه اهمیت بیشتری پیدا میکند. اگر بخش قابل توجهی از افراد یک جامعه از تواناییهای شناختی لازم برخوردار نباشند، آن جامعه ممکن است با آسیبهایی مواجه شود. از سوی دیگر، در سطوح بسیار بالای هوش نیز تعداد افراد بهطور طبیعی کمتر میشود و تفاوتهای بیشتر در بهره هوشی لزوماً به تفاوتهای معنادار در موفقیت، سلامت روان یا سایر پیامدهای زندگی منجر نمیشود. با افزایش سطح هوش، تعداد افرادی که به مدارج علمی بالاتر از جمله مدرک دکتری دست پیدا میکنند و همچنین شمار کسانی که مقالات علمی مهم منتشر میکنند، افزایش مییابد. این موضوع از جمله شواهدی است که در بررسی ارتباط هوش و عملکرد علمی مورد توجه قرار میگیرد.
این روانپزشک با طرح این پرسش که آیا هوش واقعاً یک توانایی عمومی و مشترک میان افراد است یا هر فرد مجموعهای از تواناییهای مستقل دارد، به نظریه عامل عمومی هوش یا «عامل جی» اشاره کرد و یادآور شد: چارلز اسپیرمن در سال ۱۹۲۷ این پرسش را مطرح کرد که آیا عملکرد افراد در آزمونهای شناختی مختلف، از یک توانایی عمومی مشترک تأثیر میپذیرد یا خیر. بررسیهای انجام شده در این زمینه نشان داده است که در آزمونهای مختلف شناختی، عنصری مشترک وجود دارد که میتواند بخشی از تفاوت عملکرد افراد را در حوزههای گوناگون توضیح دهد. این یافتهها از وجود نوعی توانایی عمومی شناختی حمایت میکنند و نشان میدهند که نمیتوان هوش را صرفاً به مجموعهای از استعدادهای کاملاً مستقل و جدا از یکدیگر تقلیل داد.
مکری با انتقاد از سادهسازی مفهوم هوش در برخی روایتهای رایج، خاطر نشان کرد: این تصور که هر فردی به شکلی نابغه است یا هر کسی نوع متفاوتی از هوش دارد، اگر به معنای نادیده گرفتن توانایی عمومی شناختی باشد، با یافتههای پژوهشی سازگار نیست. به نظر میرسد بخشی از رواج این نگاه، تحت تأثیر ملاحظات اجتماعی، سیاسی و حتی رویکردهای بازاریابی بوده است؛ اما برای شناخت دقیق تواناییهای انسان باید به شواهد علمی توجه کرد.
مکری با اشاره به وجود شواهد علمی درباره ارتباط هوش با ساختار و عملکرد مغز، گفت: وجود یک توانایی عمومی شناختی به معنای آن نیست که تفاوتهای هوشی میان ملتها ثابت و تغییرناپذیر است یا نمیتوان با مداخلههای مناسب بر آن اثر گذاشت. برای بررسی این موضوع باید به مطالعات طولی و پژوهشهایی توجه کرد که ارتباط هوش را با عوامل مختلف زندگی و سلامت افراد بررسی کردهاند.
اثر وضعیت خانوادگی و هوش
وی با اشاره به یکی از مطالعات منتشرشده در مجله پزشکی بریتانیا (BMJ) افزود: در این مطالعه، هوش گروهی از کودکانی که در سال ۱۹۲۱ متولد شده بودند، در ۱۱ سالگی و در سال ۱۹۳۲ سنجیده شد و وضعیت ۲۷۹۲ نفر از آنان تا سال ۱۹۹۷ مورد پیگیری قرار گرفت. یکی از یافتههای این پژوهش، ارتباط میان نمره هوش در دوران کودکی و احتمال زندهماندن افراد در سنین بالاتر بود؛ بهطوری که افراد قرارگرفته در چارک بالاتر هوش، در مقایسه با افراد چارک پایینتر، از میزان بقای بیشتری برخوردار بودند. این یافته نشان میدهد هوش در دوران کودکی میتواند با طول عمر ارتباط داشته باشد؛ هرچند عوامل متعددی ممکن است در این رابطه نقش داشته باشند. برای مثال، تفاوت در وضعیت تغذیه، میزان توجه به سلامت، فرصتهای شغلی و سطح درآمد میتواند بخشی از این ارتباط را توضیح دهد.
مکری با اشاره به یافتههای این مطالعه درباره تأثیر شرایط اجتماعی و خانوادگی بر هوش، گفت: در این پژوهش، عواملی مانند شغل پدر و تراکم جمعیت خانواده نیز با نمره هوش ارتباط داشتند. این موضوع نشان میدهد که هوش صرفاً یک ویژگی مستقل و جدا از محیط زندگی نیست و شرایط خانوادگی و اجتماعی نیز میتوانند در شکلگیری و بروز تواناییهای شناختی نقش داشته باشند.
وی با تأکید بر اهمیت توجه به پیامدهای سیاستهای جمعیتی و اجتماعی، افزود: سیاستهای مرتبط با جمعیت و فرزندآوری نیز باید با در نظر گرفتن ابعاد مختلف سلامت و تواناییهای شناختی جامعه بررسی شوند. نمیتوان صرفاً افزایش تعداد فرزندان را بدون توجه به شرایط رشد، آموزش، تغذیه و کیفیت زندگی آنان بهعنوان شاخصی برای بهبود وضعیت جمعیت در نظر گرفت.
مکری با اشاره به وجود پشتوانه عصبشناختی برای هوش، اظهار کرد: یکی از نظریههای مهم در این زمینه، نظریه کارآمدی عصبی است. بر اساس این دیدگاه، تفاوت در عملکرد شناختی افراد با تفاوتهایی در نحوه سازمانیافتگی و کارکرد شبکههای عصبی مغز ارتباط دارد و این موضوع از طریق روشهای نقشهبرداری مغزی نیز قابل بررسی است.
وی با اشاره به یافتههای مطالعات تصویربرداری مغزی، گفت: برخی پژوهشها نشان دادهاند که در افراد دارای نمره هوش بالاتر، سازمانیافتگی و جهتگیری رشتههای عصبی منظمتر است و در برخی نواحی، تراکم یا پراکندگی کمتر رشتههای عصبی با عملکرد شناختی بهتر ارتباط دارد. این یافتهها برخلاف تصور سادهای است که افزایش تراکم یا تعداد ارتباطات عصبی را همواره معادل عملکرد بهتر مغز میداند.
این دانشیار گروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران با اشاره به پژوهشی منتشرشده در سال ۲۰۱۸ افزود: در برخی مطالعات امآرآی مشاهده شده است که ویژگیهایی مانند سازمانیافتگی بهتر شبکههای عصبی و تفاوت در ضخامت قشر مغز با هوش ارتباط دارند. بر اساس نظریه کارآمدی عصبی، مغز افراد باهوشتر ممکن است برای انجام برخی فعالیتهای شناختی، با صرف انرژی و مصرف منابع کمتر، عملکرد مؤثرتری داشته باشد؛ مشابه دستگاهی که با مصرف انرژی کمتر، پردازش بیشتری انجام میدهد.
حافظه کاری
وی با اشاره به ارتباط حافظه کاری با هوش ادامه داد: حافظه کاری یکی از مؤلفههای مهم عملکرد شناختی است و پژوهشها ارتباط معناداری میان توانایی حافظه کاری و نمره هوش نشان دادهاند. این توانایی به فرد کمک میکند اطلاعات را برای مدت کوتاهی در ذهن نگه دارد و همزمان آنها را پردازش کند.
مکری در ادامه به یافتههای عصبفیزیولوژیک درباره سرعت پردازش اطلاعات اشاره کرد و گفت: زمان واکنش ساده، زمان واکنش انتخابی و زمان حرکت از جمله شاخصهایی هستند که در مطالعات عصبفیزیولوژی بررسی میشوند. در برخی آزمونها، از افراد خواسته میشود پس از مشاهده یک محرک یا تصویر، به پرسشی پاسخ دهند یا درباره ویژگیهای آن تصمیمگیری کنند.
وی افزود: یافتهها نشان میدهد زمان واکنش ساده ارتباط چندان زیادی با هوش ندارد، اما زمان واکنش انتخابی و بهویژه زمان واکنش در تکالیف پیچیدهتر، ارتباط بیشتری با تواناییهای شناختی دارد. در برخی پژوهشها، میزان این ارتباط حدود ۰.۶ گزارش شده است که نشاندهنده رابطه قابل توجه میان عملکرد در این آزمونها و نمره هوش است.
این روانپزشک با اشاره به نقش توجه و آگاهی از محیط در عملکرد شناختی، گفت: توانایی فرد برای توجه به اتفاقات پیرامون و پردازش همزمان اطلاعات محیطی نیز با هوش ارتباط دارد. این توانایی در مشاغلی که نیازمند پایش مداوم محیط هستند، مانند هدایت کشتی و کار با سامانههای راداری، اهمیت ویژهای پیدا میکند.
مکری در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تفاوت تواناییهای شناختی و ارزشگذاری اخلاقی درباره آنها، اظهار کرد: هوش را نباید یک صفت اخلاقی دانست؛ به همین دلیل نیز در ادبیات علمی از مفاهیمی مانند توانایی شناختی یا توانایی ذهنی استفاده میشود. برای مثال، توانایی چرخش ذهنی اشیاء در فضا میتواند برای یک مهندس یا فردی که در بازار بورس فعالیت میکند، مفید باشد، اما این توانایی بهخودیخود ارزش اخلاقی محسوب نمیشود.
وی با اشاره به ارتباط تواناییهای شناختی با برخی مشاغل، افزود: افراد در مشاغل مختلف، از جمله وکالت، شیمی، مدیریت، حسابداری، آموزش، فروش و فعالیتهای فنی، به ترکیبهای متفاوتی از تواناییهای شناختی نیاز دارند. بنابراین، نمیتوان یک نوع توانایی را معیار برتری انسانها دانست یا ارزش افراد را صرفاً بر اساس جایگاه آنان در یک سنجش شناختی تعیین کرد.
مکری با هشدار نسبت به پیامدهای اجتماعی جدایی گروههای دارای تواناییهای شناختی مشابه از یکدیگر، گفت: اگر افراد بهتدریج در گروههایی قرار گیرند که از نظر توانایی شناختی و شیوه تفکر به یکدیگر شبیه هستند، ممکن است ارتباط میان لایههای مختلف جامعه کاهش یابد. در چنین شرایطی، افراد در حلقههایی قرار میگیرند که اعضای آن زبان و استدلال یکدیگر را بهتر درک میکنند، اما ممکن است در فهم دیدگاهها و دلایل گروههای دیگر با دشواری روبهرو شوند. این فاصله شناختی میتواند به قطبیشدن جامعه دامن بزند؛ زیرا افراد یک گروه بهراحتی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، اما در مواجهه با دیدگاههای گروههای دیگر، درک متقابل دشوارتر میشود. در نتیجه، ممکن است افراد نتوانند بفهمند چرا گروهی دیگر از یک فیلم، یک دیدگاه یا حتی یک انتخاب سیاسی استقبال میکند.
این دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران با اشاره به پژوهشهای تصویربرداری مغزی درباره شباهت میان دوستان نزدیک، گفت: در برخی مطالعات، فعالیت مغزی افراد هنگام تماشای فیلمهای مختلف با استفاده از تصویربرداری تشدید مغناطیسی کارکردی (fMRI) بررسی شده است. نتایج نشان داده است که واکنش مغزی دوستان نزدیک به محرکهای یکسان، شباهت بیشتری دارد و هرچه فاصله اجتماعی افراد بیشتر میشود، این همبستگی کاهش مییابد. در این پژوهشها، شباهت الگوهای فعالیت مغزی در میان دوستان نزدیک بیشتر از افرادی بود که در فاصلههای اجتماعی دورتری از یکدیگر قرار داشتند. این یافتهها میتواند به درک بهتر سازوکار شکلگیری گروههای اجتماعی مشابه و برخی ابعاد پدیده قطبیشدن کمک کند.
مکری با اشاره به تحولات هوش در جمعیتهای انسانی، گفت: یکی از دلایلی که نسبت به آینده خوشبین هستم، پدیدهای است که در مطالعات هوش با عنوان «اثر فلین» شناخته میشود. به دلایلی که هنوز همه ابعاد آن بهطور کامل روشن نشده است، میانگین نمرات هوش در بسیاری از جمعیتها طی حدود یک قرن گذشته افزایش یافته است.
به گزارش ایسنا، نهمین کنگره نقشهبرداری مغز از روز چهارشنبه 6 آبان در سالن همایشهای دانشگاه شهید بهشتی آغاز شد و تا امروز جمعه 8 آبان ادامه دارد.
نظر شما